روزهایی شاید آبی

حیفم اومد ننویسم از این لذت ،از این شوق از این کیفی که  این روزا تموم وجودم رو فرا میگیره ،  چقدر دوست دارم که  همیشه حسم بهش کودکانه بمونه  حتی وقتی   از این هم بزرگتر می شم! 

بهترین جای خیابون تبدیل  شده  به گل فروشی هایی که گل دونهای شب بو و جعبه های بنفشه رو چیدن دم در و  چه  خوب که من هر روز  حداقل  از ٢ تاشون میگذرم :

به اولی که میرسم حریصانه نگاه میکنم و از دومی که رد می شم مشتاقانه بو می کشم .

 با خودخواهی تمام میخوام که  امسال یه عید عالی داشته باشم.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط شایسته نظرات () |

بجنب!

         بدو!

               عجله کن!

اه دختر ،

 گاهی وقتا کلافم میکنی ،بیشتر از همه باید با تو جنگید .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱٢ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط شایسته نظرات () |