روزهایی شاید آبی

صبح وقتی سوار اتوبوس شدم حس خوبی باهام بود،مامانم گرم ترین و امن ترین مامان دنیا بود و لذت داشتن  بابایی مثل بابام و داداشی مثل جاوید دلم رو خوش کرده بود. مقصدم بهترین جای دنیا بود!

خونه!

این مسافرت یه روزه منو اذیت کرد به خاطر اینکه دوباره به یادم آورد که تحمل خیلی از آدمها رو ندارم ، رفتارشون  واسم سخت و ثقیله حتی اگه به نظر خیلی ها عادی باشه ، و این کارو  واسه من مشکل می کنه !!!

امروز همش ازت خواستم منو در تقابل با آدمهایی قرار بدی که منو اینطوری نبرن تو پیله ، ازت خواهش کردم چون میدونی که مصاحبت یا مجاورت با یه سری از آدما گریز(یا گزیر ؟؟)  نا پذیره!!!

دوست دارم

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢۳ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط شایسته نظرات () |