Be happy

     دیشب با   روان نویس آبی طرحی رو که  فائزه  دوران دبیرستان برام روی یه لیوان سفالی  بلند کشیده بود انداختم رو ی ساق  جفت پاهام.

   لیوان جلوی چشمم بود ، روان نویس هم توی  دستم و پاهامم که تصادفاً همراهم ...  این که چقدر   نقاشی من به اونی  که فائزه کشیده بود شبیه  بود فرع بود و اصل رضایت من بی حوصله از این طرحهای کج وکوله!

راستی بهاره چرا دیروز بهم میل دادی که هیچ کس مسئول خوشحال کردن من نیست ؟

/ 2 نظر / 6 بازدید
(حامدابراهیم پور

سلام. ما شاد بودن را بلد نیستیم.این سرنوشت همه ی ماست...

سلام.بعد از مدتها یه وبلاگ درست کردم(با هزار بد بختی دیروز)حالا هرچی سرچ میکنم نیستش.دیروز بودشا اما انگار آب شده رفته تو زمین.فکر نکنی من باید خجالت بکشما نه اتفاقا تو باید خجالت بکشی.6ماه تموم روزی 6 دفعه با 6000 زبون بهت گفتم این کارو بکن برام.اما مشاالله به سنگ پای همدون.رو نبود که -فقط بخووووووووووررر.میدونم سر سفره بابای خودتی اما فکر این باش که قرار یه نه نه خوب بشی. البته اگه یکی قبول کنه که خودشا بدبخت کنه.اینا را گفتم که یکم به خودت بیای و خجالت بکشی نگفتم که بخندی.ببند او نیشتا باز داره می خنده.